حكيم ابوالقاسم فردوسى

577

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

و ز آن جايگه رفت ببهشت گنگ * حصارى پر از مردم و جاى تنگ بجنگ حصار اندرون سى هزار * همانا كه شد كشته در كارزار همان بد كه بيداد گر بود مرد * و را دانش و بخت يارى نكرد همه روى كشور سپه گستريد * شدست او كنون از جهان ناپديد ازين پس فرستم بشاه آگهى * ز روزى كه باشد مرا فرهى ازان پس بيامد بشادى نشست * پرى روى پيش اندرون مى بدست ببد تا بهار اندر آورد روى * جهان شد بهشتى پر از رنگ و بوى همه دشت چون پرنيان شد برنگ * هوا گشت بر سان پشت پلنگ گرازيدن گور و آهو بدشت * بدين گونه بر چند خوشى گذشت بنخچير يوزان و پرّنده باز * همه مشك بويان بتان طراز همه چارپايان بكردار گور * پراگنده و آگنده كردن به زور به گردن بكردار شيران نر * بسان گوزنان به گوش و بسر ز هر سو فرستاده كار آگهان * همى جست پيدا ز كار جهان [ آگاهى يافتن خسرو از رفتن افراسياب با سپاه فغفور ] پس آگاهى آمد ز چين و ختن * از افراسياب و ازان انجمن كه فغفور چين با وى انباز گشت * همه روى كشور پر آواز گشت ز چين تا بگلزرّيون لشكرست * بريشان چو خاقان چين سرورست نداند كسى راز آن خواسته * پرستنده و اسب آراسته كه او را فرستاد خاقان چين * بشاهى برو خواندند آفرين همان گنج پيرانش آمد بدست * شتر وار دينار صد بار شست چو آن خواسته بر گرفت از ختن * سپاهى بياورد لشكر شكن چو زين گونه آگاهى آمد بشاه * بنزديك زنهار داده سپاه همه بازگشتند زايرانيان * ببستند خون ريختن را ميان چو برداشت افراسياب از ختن * يكى لشكرى شد برو انجمن كه گفتى زمين بر نتابد همى * ستاره شمارش نيابد همى ز چين سوى كىخسرو آورد روى * پر از درد با لشكرى كينه جوى چو كىخسرو آگاه شد زان سپاه * طلايه فرستاد چندى به راه بفرمود گودرز كشواد را * سپهدار گرگين و فرهاد را كه ايدر بباشيد با داد و راى * طلايه شب و روز كرده بپاى بگودرز گفت اين سپاه تواند * چو كار آيد اندر پناه تواند ز تركان هر آنگه كه بينى يكى * كه ياد آرد از دشمنان اندكى هم اندر زمان زنده بر دار كن * دو پايش ز بر سر نگونسار كن چو بىرنج باشد تو بىرنج باش * نگهبان اين لشكر و گنج باش تبيره برآمد ز پرده سراى * خروشيدن زنگ و هندى دراى بدين سان سپاهى بيامد ز گنگ * كه خورشيد را آرزو كرد جنگ چو بيرون شد از شهر صف بركشيد * سوى كوكها لشكر اندر كشيد ميان دو لشكر دو منزل بماند * جهاندار گردنكشان را بخواند چنين گفت كامشب مجنبيد هيچ * نه خوب آيد آرامش اندر بسيچ